|
حرفها دارم با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم وزمان را با صدايت مي گشايي چه ، ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا ونشاط زندگي رااز كف من مي ربايي در كجا هستي نهان اي مرغ زير تور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال وپر؟ هر كجا هستي ، بگو با من روي جاده نقش پايي نيست از دشمن آفتابي شو! رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا روز خاموش است، آرام است از چه ديگر مي كني پروا؟ سهراب سپهری
تهيه شده توسط
ایدن
در تاريخ
شنبه ۱۱ خرداد ۸۷ ساعت ۰۹:۰۱ |
نظرات (1)
|